آترین عزیزمونآترین عزیزمون، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

... پرنسس ما

تولد مامان خاطره . . .

1392/5/13 22:52
نویسنده : مامان خاطره
232 بازدید
اشتراک گذاری

قند عسل مامان میخوام خاطره ی تولد امسالم رو که دو نفره با شما برگزار شد برات بنویسم
راستش امسال برای من این روز با سال های قبل خیلی متفاوت بود, به دلایل مختلف که تک تکش رو برات میگم جوجوی من
اول از همه بخاطر حضور شما فسقلیه قلقلیه مامان که برام خیلی لذت بخشه عزیزم هرچند که یکم منو نگران میکنه و بار مسئولیت سنگینی رو روی دوشم احساس میکنم ولی واقعا از خدا ممنونم حتما حکمتی داشته که الان و توی این سن و شرایط تو رو به ما داده قربونت برم
پنجشنبه یعنی 92/5/10 عمه سحری مهربون ما رو برای افطار دعوت کرد, بنده خدا با کلی زحمت یه عالمه خوراکی خوشمزه وبخصوص قرمه سبزی معرکه ای برای شام درست کرده بود{#emotions_dlg.e16} البته بابا عباس و عمو بهزاد هم بودن عزیزم! بعد از شام یکم گپ زدیم و صحبت کردیم و همینطور غرق گفتگو بودیم که من عمه سحر رو با یه کیک خوشگل که البته عمو بهزاد زحمتش رو کشیده بود اومد سمت من و تولد من و تبریک گفت {#emotions_dlg.e51} {#emotions_dlg.e51}
اول که من گیج گیج بودم آخه نیست همش خونم کلا روزا و تاریخ ها رو زیاد دقت نمیکنم {#emotions_dlg.e3} ولی بعد متوجه شدم دو روز به تولدم مونده و عمه سحر چون برای پنج شنبه شرایط مساعد بوده من و اینطوری غافلگیر کرده بود
                         
خلاصه با کلی هیجان مراسم فوت کردن شمع و بریدن کیک انجام شد و بابا عباس و عمه سحری کادوهاشون رو دادن و ما رو بیشتر شرمنده کردن {#emotions_dlg.e20}
ای جانم!! شما هم اون شب کلی ورج و وورجه میکردی و تو دل مامان قل میخوردی فکر کنم بخاطر ناپرهیزی من تو خوردن کیک تولدم بود {#emotions_dlg.e34}
شب  روز تولد هم من و شما و بابا بهنام و مامان زهره با بابا عباس و عمه سحر و عمو محمد و علیرضا همگی یه تئاتر خیلی باحال که از قبل تو برناممون بود رفتیم و کلی خندیدیم و خوش گذشت
شما اولش با صدای موزیک و دست و جیغ ها این طرف و اون طرف شکم مامانی رو لگد بارون کردی اما یکم که گذشت آروم  تر بودی و هر از گاهی که من شدید میخندیدم خودت رو سفت میکردی عزیزم {#emotions_dlg.e42}
ببخش نخودچی خوشمزه مامان اگه اذیت شدی و یکم ناپرهیزی کردم ولی خب حداقل خواستم این یه شب فقط فقط مال خودم باشم {#emotions_dlg.e19}
عزیزترینم امسال تولدم با همه ی سالای عمرم فرق داشت و این برام یه مفهموم تازه و یه حس تازه بود!
هنوز هم باورم نمیشه دارم مامان یه فرشته کوچولو میشم, اما فقط از خدا میخوام بتونم از پس مسئولیت هام بربیام گل دخترم 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامان فرحان
30 مرداد 92 18:26
سلام مامانی با یه کم تاخیر تولدت مبارک نخودچی مادر چه حاله از حال خودتون ونی نی مارو خبردار کنید


ممنون عزیزم!! خدا و شکر. حتما چشم!! میام پیشتون خاله...
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ... پرنسس ما می باشد